امروز که روز اول ماه رمضونه سال 1388هستش و همش 20روز تا تولد 21سالگی من مونده،میخوام با خدای خودم درد دل کنم...

براش بنویسم،از خوبی و قشنگی های زندگی که به من داد و بدی و سختی های زندگی هم کنارش.

براش بنویسم،از این 20 سالی که از عمرم گذشت واحساس می کنم خوشبخترین جوون دنیاهستم.

براش بنویسم،از روزهای مدرسه و درس وشاگرد اولی که اگه نمی شدم،مدرسه رو روی سر معلم ها و مدیرش با گریه هام خراب می کردم و بچه ها می گفتن:اااااا،چقدر بچه ننست این محمدرضا طارمی.

براش بنویسم،از روزهای خوب دویدن تو زمین فوتبال که عشقمون این بود بشیم شماره 8 چلسی و واسه همینم از همون بچگی عاشق فوتبال بودم و هنوزم هستم و خواهم بود.

براش بنویسم،از روزهایی که شدم عشق شاهرخ خان و بالیوود و چقدر به پای فیلم هندی های اصیل شاهرخ خانی گریه کردم و هنوزم منتظر اکران اخرین فیلمش یعنی مای نیم ایز خان هستم.

براش بنویسم،از مجله ثمین و اینکه شاید توی 150،60تا از شماره هاش اسم خودمو می دیدم و چقدر ذوق می کردم وحالا بعد 2سال،دوباره دیدم و خوشحالم.

براش بنویسم،از روزی که با انجمن سینمایی نمای جوان اشنا شدم و همون،جرقه ای شد برای اینکه الان بشم خیلی چیزها که وقتی فکرشو هم می کنم،باورم نمیشه تو این سن به این همه چیز برسم.

وقتی کنارش،تو دانشگاه علوم و تحقیقات تهران،رشته ی مهندسی مواد قبول شدم و الان،نیمه ی راه رو تا لیسانس طی کردم و به امید خدا،با همه سختی و شکست هاش،ادامه راه رو هم باید برم.

وب لاگ قشنگم،زارا جانه من رو به عشق فیلم ویرزارا،دو سال پیش زدم و بعدشم فعالیت تو چند تا وب لاگ دیگه که الان هستن،اما دیگه کسی تو اون ها فعالیت نمی کنه.

اودم تو خانه شهریاران جوان،گفتن میخوایم 1گروه تاتر بزنیم و زدیم و تاتر مرگ رو چنر شب اجرا کردیم و من،تونستم با یه گروه 30،40نفره یه کار گروهی و موفق رو تجربه کنم و کنارش،تشویق های مردم که بعدشم تاتر شانه های خیس رو بازی کردم و حسابی واسه خودم تاتریستی شدم بابا.

گفتن میخوایم بشی مدیر بخش ورزش اینجا و من هم شدم و همون،شروع مربی گری من بود با تیم جوانان هدف که چند روز پیش،تو اخرین بازیشون،3-3با ستارگان غرب تهران مساوی کردن.

گفتن جشنواره فیلم محله هستش و باید فیلم بسازی.پس شدیم کارگردان و بازیگر و هم فیلم کوتاه ساختیم و هم تو چندتاشون بازی کردیم.

گفتن میخوایم مجله بزنیم و منم از اونجایی که عضو هیئت تحریریه نشریه های داشجویی اذرخش و ارمان بودم،بهشون کمک کردم و یه نشریه چند صفحه ای زدیم.

گفتن خودتم باید برامون بنویسی و من هم نوشتم و شدم نویسنده.گرچه کنارش شعر هم می گفتم و همین،مرهم دل تنها و خستم می شد و با شعرهام،کلی حال می کردم.

گفتن و گفتن وگفتن و. . .

بعدش،کاملا اتفاقی یکی از دوستان قدیمی رو دیدم و همون،پلی شد برای اینکه من بشم خبرنگار سینمایی خبرگزاری افتاب و سینما روز و با بهترین های سینما نشست و برخاست کنم که ارزوم بود.

حالا امروز،با دهان روزه می میگم که خدایا،همه ی این ها یه روزها تموم میشن و این محمدرضا طارمی که به قول خودش تا اینجای عمرش،به هرچیز که خواسته رسیده،بدنش میره زیر خاک و همه اون کسانی که ازشون نوشتم،فقط به یه شاخ گل و فاتحه،بالای سرش بسنده می کنن و میرن،فقط تورو میخواد و میگه دوست دارم و دارم که الان،تو اولین روز ماه رمضون 20امین تابستون زندگیم دارم برات می نویسم و فریاد میزنم:

فقط خدا،دوست داررررررررررررررممممممممممممم. . .اقا محمدرضا

و اين هم براي پایانی دوباره:


 

نوشته شده توسط اقا محمد هندی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 3:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت